خرید بک لینک
"عشق" در معنای عوامانه ش (و نه آن مفهوم متعالی) گزنده ترین نوع رابطه، احساس و حتی شرم آورترین عمل در انظار است؛ دقیق تر بگویم در ایران است و در مقابل این بی آّبرویی پر فروش ترین نعمتِ الهی، نفرت قرار دارد. پر فروش در این معنا که از دیدنش، در معرضش قرار گرفتن، اشاعه دادنش هیچ ابایی نداریم، جز عادی ترین اتفاقات زندگیمان است و گاها برایش سر و دست هم شکانده ایم. به تازگی مفهوم پرطرفدار تری در این مملکت زاده شده؛ " درسته اذیتت میکنم چون دوستت دارم" دقیق تر که بشویم به مفاهیم آشنا تری می رسیم: - " نامزدِ یارو رو صورتش اسید پاشیده. عاشقش بوده. خانواده ش مخالفت کردن" - " دختررو میخواسته، دختره اونو نمیخواس. دختررو کشت." -"پدر خونده م منو با هرچی که دستش میومد کتک می زد؛ سیم کابل، جالباسی و حتی تکه های چوب و بعد از هر کتک می گفت: تو نمیفهمی که من بیشتر از تو زجر می کشم، زدمت چون " دوستت دارم". و بعد از اون بود که من فهمیدم بهترین راه برای ابراز عشق به کسایی که دوستشون دارم، اذیت کردنشونه." نمیدانم باید چه فعل و انفعالاتی رخ دهد تا تو عشقت را در نهایت توحش عرضه کنی حال آنکه این چرخه از معلمِ دبستان گرفته تا معشوقِ جوانیت را طعمه خود میکند. تا امروز از نفرت ترسیده ایم و امروز با ترسناک ترین حالتِ ممکن نفرت روبه رو ایم. خواه ناخواه ما هم درگیر این توحش می شویم هرچند جزئی و همین چیزهای کوچک

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 20:36

دلتنگیش شدت داشت؛ این بار گلویش. شاید هم بالاتر

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 20:36

تمام چیزی که میخوام از خودم اینه ک خودمو اذیت نکنم. آخه چی از جون این شیرین میخوام؟

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 20:36

برایش می نویسم که زندگی در این سالها مثل کوره آدم سوزی میماند با این تفاوت که هر روز صبح به محض اینکه میفهمی همه چیز از سر گرفته شده کسی بالای سرت می ایستد، لبخند میزند و و صفحه ای فلزی روی سرت میکشد!

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 20:36

باید روزایی که حالم خوبه بشینم چندتا دلخوشی واسه این روزای نکبتم جور کنم.

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 20:36

بعد کنکور باید 97 سیخ جیگر بخورم(کنکور 97 :|). وسایلامو جم کنم به ون بدزدم و برم سمتای تبت. ونم باید نارنجی باشه. صتدلیای پشتشو بکنم و یه ذره خورده وسایل بندازم اون پشت. یه کتابخونه بزنم . دو دست لباس وردارم . باید ی مغازه پیدا کنم ازش چیپس و ماست موسیر بگیرم. از خانم پشت پیشخوان میپرسم کسی که میره تبت چی نیاز داره؟ چیزی جز چیپس و ماست موسیر؟ و من هی تکرار میکنم ماس موسیر تا یادم نره که باید ماس موسیرم بخرم. یه جور نگام میکنه انگار دیوونم. ازش میپرسم تا حالا کنکور دادی؟ و بازم نگام میکنم. حساب میکنم که کم نیارم چون تو راه تبت دیگه بقالی پیدا نمیشه. باید باورن بیاد. وقتی من کنکور میدم اول تابستونه و بارون نمیاد اونوقتا ولی باید بارون بیاد. من برا سفرم به بارونم نیاز دارم. صدای ضبطمو بلند میکنم. میخونه " آن زن دیوانه که رفت آن مردک دیوانه چه شد" به خودم میگم به من چه! و یه راست میرونم تا تبت

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 20:36

"بخشش، یعنی قدرت" و این نه ببخش انسانی گناهکار بل عادی ترین فرد ممکن است؛ زمانیکه یک سرمایه دار اهل چکسلواکی به یک فرمانده نازی التماس میکند از کشتار یهودیانِ لهستانی دست بر دارد. کارگرانی که هرروز صبح مانند مهره های شطرنج بازیِ دلخواه فرمانده را شروع میکنند و هر آن احتمال دارد هدفِ اسلحه ی فرمانده باشند! انسان هایی همانند خودِ مسیحیان نه بلند تر، نه کوتاه تر، نه لاغر تر ، نه سیاه تر، نه سفیدتر...انسان هایی کاملا معمولی که اگر پارچه سفید رنگ را از بازوهایشان باز کنند یا کارت یهودیتشان را بسوزانند هیچکس پی به یهودی بودن آنها نخواهد برد؛ انسان هایی معمولی تر از انسان های دیگر. در ذم و مدح هیلتر، رهبر نازی، بسیار نوشته اند و بسیار می شنویم. اما آنچه که دنیا با آن دست و پنجه نرم کرد نه خودِ هیتلر بلکه پیروان قسم خورده او بود؛ انسان هایی که در ورای پوستین وفادار خود، هیتلر پرستی را دستاویزی قرار داده بودند برای تطمیع روح خون خواهشان! اما در این بین داستان هایی هم از خریدِ یهودیان از اردوگاه آشویتس توسط خود فرماندهان گفته میشود. داستان هایی ضد و نقض و همگی با یک هدف " آدم سوزی درکار نبوده!" بیان متعارف تری از این قضیه ( بی هیچ سندی) این است که هیتلر مهره ی خودِ یهودیان بوده است؛ با هدف گردآوری آنها به یک مکان واحد. و تراژدی هولوکاست برای همراه کردن دنیا با این شعار است که "Żydzi są ucis

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 20:36

10 سال بعد خودم رو ی کارشناس جنگ خبره میبینم. یا شاید یه شاعر بدبخت. یه زندانی سیاسی. شایدم بشم یکی که خوشحاله از اینکه سومین بچه شو حامله ست و شوهرش همچنان دوستش داره. اینکه مربی دوچرخه سواری م بشم شاید خوب باشه. راستش من خودمو تو 10 سال آینده هرجوری میتونم تصور کنم جز تبدیل شدن به یه مهندس بدبخت هیچی ندونِ خودخواهِ مغرور نچسب

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 20:36

صفحه بندی